ترجمه "lumping" به فارسی
گنده ترجمه "lumping" به فارسی است.
lumping
adjective
verb
دستور زبان
Present participle of lump. [..]
-
گنده
adjectiveA great hefty lump of twenty, with cheeks like roses and enormous fore arms, ought to be working in a blacksmith's shop.
پسرکی گنده. بیست ساله، با لپهای سرخ و شانههای پهن که حتماً قبل از این در کارگاه آهنگری کار میکرده است
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " lumping " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "lumping" با ترجمه به فارسی
-
(عامیانه - جمع) کتک مفصل · (معمولا با: along - انسان یا حیوان) با سنگینی و بد قوارگی حرکت کردن · (مهجور) توده ی بزرگ · (مهجور) مجموعه · (پزشکی) غده · آدم کودن · آمو · آژخ · از یک قماش دانستن · انبوه · باغره · بصورت قلنبه یا کلوخه · به صورت قلنبه یا حبه در آوردن · بچه ناقص الخلقه · تحمل کردن · تعداد زیاد · توده · توسری · تکه · تکه تکه · تکه تکه کردن · حب · حبه · حبه ای · حبه قند · خاک · دانه · دشپیل · دژپیه · ذره کوچک · ساده لوح · سرجمع کردن 0 · سوختن و ساختن · شرحه · ضربه سنگین · غنده · قطره · قطعه · قلمبه · قلنبه · قلنبه شدگی · لخته · لش وار راه رفتن · مقدار قابل توجه · مقدار متنابه · پرازده · چونه · کلوخه · کلوخه کردن یا شدن 1 · کنجل · کنجله · گرمان · گره · گرهک · گندله · گندمه · گنده و خر · گویه · گویک · یکپارچه کردن یا پنداشتن
-
بغض
-
یتیرویکس لایسوس( تشذگرد رطاخب یتخادرپ غلبم لک دارفا ای درکیم یگدنز یفتوماب گرم نامز رد هک یرسمه هب ٢۵۵ غلبم ٢٠٠٦ لاس یارب دنشابیم طیارش دجاو هک رگید)دزادرپیم رایکی یارب رالد
-
پیمان قیمت مجموع
-
مدل اجزای محدود
-
سر جمع · پول قلم · پولی که یک جا پرداخت شود
-
(عامیانه - جمع) کتک مفصل · (معمولا با: along - انسان یا حیوان) با سنگینی و بد قوارگی حرکت کردن · (مهجور) توده ی بزرگ · (مهجور) مجموعه · (پزشکی) غده · آدم کودن · آمو · آژخ · از یک قماش دانستن · انبوه · باغره · بصورت قلنبه یا کلوخه · به صورت قلنبه یا حبه در آوردن · بچه ناقص الخلقه · تحمل کردن · تعداد زیاد · توده · توسری · تکه · تکه تکه · تکه تکه کردن · حب · حبه · حبه ای · حبه قند · خاک · دانه · دشپیل · دژپیه · ذره کوچک · ساده لوح · سرجمع کردن 0 · سوختن و ساختن · شرحه · ضربه سنگین · غنده · قطره · قطعه · قلمبه · قلنبه · قلنبه شدگی · لخته · لش وار راه رفتن · مقدار قابل توجه · مقدار متنابه · پرازده · چونه · کلوخه · کلوخه کردن یا شدن 1 · کنجل · کنجله · گرمان · گره · گرهک · گندله · گندمه · گنده و خر · گویه · گویک · یکپارچه کردن یا پنداشتن
-
(عامیانه - جمع) کتک مفصل · (معمولا با: along - انسان یا حیوان) با سنگینی و بد قوارگی حرکت کردن · (مهجور) توده ی بزرگ · (مهجور) مجموعه · (پزشکی) غده · آدم کودن · آمو · آژخ · از یک قماش دانستن · انبوه · باغره · بصورت قلنبه یا کلوخه · به صورت قلنبه یا حبه در آوردن · بچه ناقص الخلقه · تحمل کردن · تعداد زیاد · توده · توسری · تکه · تکه تکه · تکه تکه کردن · حب · حبه · حبه ای · حبه قند · خاک · دانه · دشپیل · دژپیه · ذره کوچک · ساده لوح · سرجمع کردن 0 · سوختن و ساختن · شرحه · ضربه سنگین · غنده · قطره · قطعه · قلمبه · قلنبه · قلنبه شدگی · لخته · لش وار راه رفتن · مقدار قابل توجه · مقدار متنابه · پرازده · چونه · کلوخه · کلوخه کردن یا شدن 1 · کنجل · کنجله · گرمان · گره · گرهک · گندله · گندمه · گنده و خر · گویه · گویک · یکپارچه کردن یا پنداشتن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن