ترجمه "patch" به فارسی
وصله, پینه, لکه بهترین ترجمه های "patch" به فارسی هستند.
A piece of cloth, or other suitable material, sewed or otherwise fixed upon a garment to repair or strengthen it, especially upon an old garment to cover a hole. [..]
-
وصله
nounpiece of cloth used to repair a garment [..]
He was dressed in a very shabby dark cotton coat, patched and spotted.
وی پالتو تیره رنگی که چند وصله داشت و پر از لک بود بتن داشت.
-
پینه
piece of cloth used to repair a garment
I'll be fine once I patch myself up.
همین که زخمهایم را وصله پینه کنم، حالم خوب میشود.
-
لکه
nounI run my index finger round one of the larger patches near the centre, thinking.
انگشت اشارهام را اطراف لکه بزرگ تری، نزدیک وسط پنجره حرکت میدهم و فکر میکنم.
-
ترجمه های کمتر
- قطعه
- جالیز
- پرگاله
- پهرو
- دلقک
- کشتزار
- لعنتی
- تفسه
- زغار
- لاخه
- مرزو
- وژنگ
- پاشنگاه
- پالیز
- پهنک
- یخپاره
- لخته
- پیسی
- لوده
- مادامیکه
- ژنده
- قواره
- رگه
- کردو
- سحر
- افسون
- جادو
- خال
- (ارتش) سردوشی 4
- (برق و مکانیک) سیم همبند
- (دستور اضافی) پس دستور
- (قدیمی)
- (معمولا با: up یا together) با عجله ساختن
- (پارچه ی سیاه که با آن چشم را می پوشانند) چشم پوش
- (پوست و غیره) لک
- (کامپیوتر) پرگاله
- (کوچک) تکه
- اصلاح کردن
- بالشتک چشم
- به هم دوختن 1
- تاموقعی که
- حال انکه
- در حین
- در صورتیکه
- دلقک دربار
- رجوع شود به beauty spot
- سرهم بندی کردن 2
- سیم رابط
- سیم سرهم بندی
- فیصله دادن 3
- لکه کوچک
- مزرعه ی کوچک
- نوار چسب برای روی زخم
- همبندی کردن
- وصله کردن
- پرگاله کردن
- پهرو کردن 0
- پینه کردن
- چسب زخم
- چشم بند
- یخ شناور
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " patch " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
A surname.
"Patch" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی
در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Patch در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.
تصاویر با "patch"
عباراتی شبیه به "patch" با ترجمه به فارسی
-
(دوزندگی) جیب دوخته شده روی کت (معمولا از پارچه ی طرح دار)
-
(ارتش) نشان بازو · نشان سرآستین
-
خار و خاشاک انبوه
-
تكههاي پير · دستگاه لنفاوی · رگهاي لنفاوي · مجراي سينهاي · گرههاي لنفي
-
ساز کردن، تیار کردن، آمادن، ساختن، سر هم کردن، گل هم کردن
-
تیکه تیکه · خالدار · لک زده · مرقع · وصله دار · پر از لکه · پینه دار · چند در میان
-
سرهم بندی · وصله
-
آبسنگ مرجانی (معمولا کوچک و منفرد)