ترجمه "provincial" به فارسی

شهرستانی, استانی, ایالتی بهترین ترجمه های "provincial" به فارسی هستند.

provincial adjective noun دستور زبان

Of or pertaining to province; constituting a province; as, a provincial government; a provincial dialect. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • شهرستانی

    She was so provincial and so pure that she could not get used to such ways.

    روح بیآلایش این دوشیزهٔ شهرستانی نمیتوانست با چنین رفتارها خوبگیرد.

  • استانی

    He seems to have the ear of every provincial authority apparently

    ظاهرا همه مقامات استانی از او حرف شنوی دارند.

  • ایالتی

    The counsel for the defence had spoken tolerably well, in that provincial tongue

    وکیل مدافع به حد کفایت خوب دفاع کرده بود، با آن زبان ایالتی

  • ترجمه های کمتر

    • ولایتی
    • پرونسال
    • امل
    • (به ویژه مبل اروپایی قرن 81) سبک دهاتی
    • دهاتی وار
    • روستامنش (انه)
    • کوته اندیش
    • کوته فکر(انه)
    • کوته نظر(انه)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " provincial " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Provincial
+ اضافه کردن

"Provincial" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Provincial در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

عباراتی شبیه به "provincial" با ترجمه به فارسی

  • (سبک مبل سازی سده های 81 و 91 در ایتالیا که ویژگی آن خطوط راست و سادگی و کاربرد چوب میوه و ماهون بود) سبک شهرستانی ایتالیایی
  • با فکر محدودولایتی · بشیوه ولایتی
  • تبدیل باستان کردن · شهرستانی کردن
  • تنگ نظری · لهجه یا عادات یارسوم ولایتی · کوته فکری
  • آیین محلی · اصطلاح محلی · تلفظ محلی (provinciality هم می گویند) · دهاتی واری · رسم محلی · محلی گرایی · ناحیه گرایی · واژه ی محلی · ویژگی محلی · کوته اندیشی · کوته بینی · کوته نظری
  • (سبک مبل سازی - معماری) شهرستانی فرانسوی
اضافه کردن

ترجمه های "provincial" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه