ترجمه "soldiering" به فارسی
زندگی سربازی, سربازی بهترین ترجمه های "soldiering" به فارسی هستند.
soldiering
noun
verb
دستور زبان
Present participle of soldier. [..]
-
زندگی سربازی
nounA soldier's life was not all bad.
زندگی سربازی چندان بد نبود.
-
سربازی
nounA hundred yards farther on, the soldier stopped him.
یک صد یارد بعد بود که سربازی وی را متوقف ساخت.
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " soldiering " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "soldiering" با ترجمه به فارسی
-
سرباز مزدور · ماجراجو · نظامی جویای نام و مال
-
سرباز وظیفه
-
(امریکا - عامیانه) بطری خالی (شراب یا آبجو یا ویسکی)
-
به خون غلطیده
-
(ارتش امریکا) مدال شجاعت در خارج از میدان نبرد
-
سرباز پیاده · سرباز پیاده نظام · موید
-
(خاندان های مافیا) تبهکار خرده پا · (در میان مورچگان و موریانه ها و غیره) سرباز · از زیر کار در رفتن · جنگجو · جنگنده · رفع تکلیف کردن · سالدات · سرباز · سرباز کارکشته · سربازشدن · سربازى كردن · سربازی کردن · سرسختی کردن · سماجت کردن · سپاهي · سپاهی · عضو دونپایه · لشگری · مامور دفاع · مبارز · نظامي · نظامي شدن · نظامی · نظامی شدن · هوادار پر و پا قرص (شخص یا هدف بخصوص) · کهنه سرباز
-
سرباز گمنام
اضافه کردن مثال
اضافه کردن