ترجمه "stop" به فارسی

بازداشتن, نگه داشتن, ایستادن بهترین ترجمه های "stop" به فارسی هستند.

stop adjective verb noun interjection adverb دستور زبان

Prone to halting or hesitation. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • بازداشتن

    verb

    cause (something) to come to an end [..]

  • نگه داشتن

    verb

    cause (something) to come to an end [..]

    They have a car stopped and they're saying the driver's a senator.

    يه ماشين رو نگه داشتن که ميگن راننده يه سناتوره.

  • ایستادن

    verb

    cease moving [..]

    I must admit this is nice, to stop and give ourselves a little break from the track.

    وسط راه ایستادن و خستگی انداختن چه خوب است.

  • ترجمه های کمتر

    • بستن
    • ایستگاه
    • ماندن
    • بازایستادن
    • درنگ كردن
    • نقطه
    • وقفه
    • متوقف کردن
    • مسدود کردن
    • توقف
    • ایست
    • گرفتن
    • تعطیل کردن
    • مانع
    • انسدادی ( در زبان شناسی)
    • مکث
    • خاتمه
    • پایان
    • منع
    • درنگ
    • استاپ
    • ایستی
    • وایستادن
    • ایستاندن
    • ایستشی
    • بازدار
    • تسیا
    • وایستاندن
    • سدراه
    • توقیف
    • رادع
    • خوابیدن
    • (آوا شناسی) صامت انسدادی
    • (اتوبوس و تاکسی و غیره) ایستگاه
    • (از کاری) خودداری کردن
    • (انگلیس - دندان) پرکردن
    • (انگلیس) نقطه
    • (برای مدت کوتاه) ماندن
    • (به بانک) دستور عدم پرداخت دادن 5
    • (خرید و فروش اوراق بهادار) دستور خرید یا فروش فقط به قیمت معینی را دادن (به دلال یا موسسه کارگزاری سهام)
    • (دوربین عکاسی) دهانه ی عدسی
    • (سازهای بادی) سوراخ
    • (لوله و غیره) گرفتگی
    • (مثلادر آخر جمله) نقطه گذاری 6
    • (معمولا با: by) سرزدن 0
    • (موتور و غیره) از کار انداختن
    • (موسیقی) پرده
    • (کشتیرانی) طناب
    • ابا داشتن
    • اتمام 8
    • ادامه ندادن
    • از کار افتادن
    • از کار ایستادن
    • اقامت کردن 0
    • ایست کردن
    • باز ایستادن
    • بس کردن
    • بستواج 9
    • بند 8
    • بند آمدگی 2
    • بند آوردن یا آمدن
    • بندش 7
    • بندشی 2
    • بی واکه ی بسته
    • تردید کردن 1
    • تمام شدن
    • تمام کردن
    • توقف کردن
    • جلوگیری کردن
    • حائل شدن
    • خاتمه یافتن
    • خاموش کردن 4
    • درنگ کردن
    • دست کشیدن
    • دست کشیدن (از)
    • دیافراگم 0
    • رجوع شود به pawl6
    • رجوع شود به plug4
    • رجوع شود به stop order 5
    • رجوع شود به stopper 3
    • رو گردان بودن
    • سردرگم کردن
    • سوراخ انگشتی 7
    • شکست دادن
    • ماندن (در محلی)
    • مانع شدن
    • محل توقف 1
    • مغلوب کردن
    • موقوف شدن
    • مکث کردن
    • نقطه گذاری کردن
    • نکردن 2
    • وابسته به توقف یا وقفه
    • ول کردن
    • پایان یافتن
    • کشتن 3
    • کلید 1
    • گرفته شدن (لوله و غیره)
    • گیج کردن
    • گیر 9
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " stop " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Stop

The user interface item that halts a process or action, typically without restoring the prior state.

+ اضافه کردن

"Stop" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Stop در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "stop"

عباراتی شبیه به "stop" با ترجمه به فارسی

  • (موسیقی - ارگ) · دسته ی ارگ · چند لوله ی دارای یک دسته یا مهار
  • توقف در نقطه ثابت
  • انفجاری کامی واکدار
  • (آوای دوگانه ای که بدین طریق تولید می شود) آوای دوگانه · (نواختن ویلون) آرشه را همزمان روی دو زه کشیدن · نت موسیقی که این آوا را نشان می دهد
  • ایازم ندرک عطق
  • انفجاری نرمکامی واکدار
  • (دستور به دلال یا کارگزار بورس) دستور خرید یا فروش به قیمت از پیش تعیین شده
  • قرارداد اتکایی مازاد نسبت خسارت
اضافه کردن

ترجمه های "stop" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه