ترجمه "weight" به فارسی
وزن, وزنه, سنگینی بهترین ترجمه های "weight" به فارسی هستند.
weight
verb
noun
دستور زبان
The force on an object due to the gravitational attraction between it and the Earth (or whatever astronomical object it is influenced by). [..]
-
وزن
nounforce due to gravity [..]
Think he just insinuated that you don't need to lose any weight.
فکر کنم اون فقط کنایه زد که هیچی وزن کم نکردی!
-
وزنه
nounweight for training muscles [..]
It's all the weight lifting has got the blood rushing to other places.
وزنه که میزنم خون به جاهای دیگه بدنم میره
-
سنگینی
nounIt reached to the knuckle of her finger and gave her hand the appearance of being weighted down.
نگین آن قدر بزرگ بود که تا بند انگشتش میرسید، گویی به دستش سنگینی میکرد.
-
ترجمه های کمتر
- سنج
- بار
- اهمیت
- ارزش
- فشار
- اثر
- سنگ
- نفوذ
- مهندی
- حیثیت
- (آمار) وزن دار کردن 6
- (بر علیه یا له کسی یا چیزی) عمل کردن
- (ریاضی و آمار) 2
- (سازگان یا سیستم) اوزان
- (طبقه بندی وزن کشتی گیران و غیره) - وزن 0
- (مسابقه ی اسبدوانی) وزن اسب و سوارکار و زین و غیره 1
- اثر داشتن 5
- بار (کسی) کردن 4
- تحمیل کردن
- رجوع شود به paperweight
- رجوع شود به weigh
- زیر بار (مسئولیت و غیره) قرار دادن
- سنگین (تر) کردن
- وزن افزودن (بر) 3
- پر وزنی
- کندی و سنگینی
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " weight " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "weight"
عباراتی شبیه به "weight" با ترجمه به فارسی
-
وزن ناخالص
-
وزن یا اندازه
-
(داروسازی) مقیاس اوزان
-
سیستم وزن دهی
-
برابر
-
برگ باسکول
-
تحمیل کردن
-
بیشوزنی · وزن اضافي · چاقي
اضافه کردن مثال
اضافه کردن