ترجمه "withering" به فارسی
افسرده, خراب کننده, ضعف بنیه بهترین ترجمه های "withering" به فارسی هستند.
withering
adjective
noun
verb
دستور زبان
Tending to destroy, devastate, overwhelm or cause complete destruction. [..]
-
افسرده
adjectiveThere she stopped, frozen, with her heart turned to stone, with no tears to shed, with her life withered.
از این رو، افسرده، با قلبی که گوئی سنگ شده بود، بی آن که اشکی بریزد آنجا میماند و چشمهٔ زندگیش پنداری خشکیده بود.
-
خراب کننده
-
ضعف بنیه
noun
-
ترجمه های کمتر
- لاغری
- مخرب
- پژمرده
- پژمردگی
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " withering " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "withering" با ترجمه به فارسی
-
ناسور
-
(با نگاه و غیره) در جای خشکاندن یا میخکوب کردن · (به ویژه گیاه) پژمردن · از میان رفتن · افسردن · افسرده شدن · افسرده کردن · به یاس مبدل شدن · تباه شدن یا کردن · سرافکنده کردن · پخسیدن · پلاساندن · پلاسیدن (wilt هم می گویند) · پلاسیده شدن · پژمردن · پژمرده شدن · پژمرده کردن · چروک شدن
-
جدوگاه · جلوگاه اسب · شانه ی اسب
-
پژمرده
-
پژمرده
-
پژمرده
اضافه کردن مثال
اضافه کردن