ترجمه "piatto" به فارسی
بشقاب, صاف, boshqâb بهترین ترجمه های "piatto" به فارسی هستند.
piatto
adjective
noun
masculine
دستور زبان
Un tipo specifico di alimento preparato. [..]
-
بشقاب
nounspeciale preparazione alimentare tipicamente servita come vivanda o portata di un pasto [..]
Credo sia un pezzo di piatto da cucina.
فکر کنم يه تيکه از بشقاب هتل هاوارد جانسون باشه!
-
صاف
adjective masculineLa risposta è soldati carini e coccolosi con grossi nasi piatti.
جواب میشه سربازهای نرمالو با بینی های بزرگ صاف.
-
boshqâb
-
ترجمه های کمتر
- مسطح
- هموار
- hamvâr
- sâf
- دیس
- سنج
- مسطّح
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " piatto " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
Piatto
-
سنج
Suffix nounstrumento musicale a percussione
Jo Jones gli ha tirato un piatto sulla testa.
جو جونز " يه سنج پرتاب کرد خورد تو سرش "
تصاویر با "piatto"
عباراتی شبیه به "piatto" با ترجمه به فارسی
-
استخراجكنندهها · الكها · جداسازها · سیکلونها
-
كرمهاي پهن · پهنکرمان · کرمهای پهن
-
دیس · صفحه گرامافون
-
دوبه · قایق باری · هی · کبریت · کرجی · گیرانه
-
صافی کف پا
-
استخراجكنندهها · الكها · جداسازها · سیکلونها
-
بشقاب · دیس
-
خوراک اصلی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن