ترجمه "Boss" به فارسی

رئیس, مدیر, کارفرما بهترین ترجمه های "Boss" به فارسی هستند.

Boss

A person who leads, rules, or is in charge.

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • رئیس

    noun

    Still there's seldom less than a score round the Boss, as they names him.

    اما کم پیش میآید که کمتر از بیست نفرشان دور و بر به اصـطلاح رئیس باشند.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Boss " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

boss adjective verb noun دستور زبان

A leader, the head of an organized group or team. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مدیر

    noun masculine

    supervisor [..]

    18 months later, my boss said I could do it on the side,

    18 ماه بعد، مدیر من گفت که من می توانم آن را در کنار کارهای دیگر انجام دهم،

  • کارفرما

    noun masculine

    person in charge

    mr. i wanna be your buddy. boss man bing!

    مردي که رفيق شماست کارفرما بينگ

  • رئیس

    noun

    supervisor

    To start with, your boss is your primary customer.

    قبل از همه، رئیس شما بزرگترین مشتری شماست.

  • ترجمه های کمتر

    • سرکارگر
    • ارباب
    • سردسته
    • سرپرست
    • غولآخر
    • سرکار
    • سرور
    • (امریکا - خودمانی) عالی
    • (امریکا) سردمدار سیاسی
    • (در گچبری ونجاری و غیره) برجسته کاری سقف و دیوار
    • (عامیانه - معمولا با about یا around) تحکم کردن
    • (عامیانه) گاو
    • ارباب وار رفتار کردن
    • با نقش برجسته تزیین کردن
    • برجسته کاری کردن
    • برجسته کردن
    • خیلی خوب
    • رئیس – کارفرما
    • ریاست مآبی کردن
    • غول آخر
    • نقش یا تزیین برجسته
    • نقشی که نسبت به سطح اطراف خود برجسته باشد
    • کسی که در شهر نفوذ سیاسی دارد (political boss هم می گویند)
    • گاو شیرده

عباراتی شبیه به "Boss" با ترجمه به فارسی

  • (عامیانه) معاون سرکارگر · خرده پا · سرپرست فاقد اختیارات کافی · نفر دوم
  • تحکیم کردن · ترساندن · تشر زدن · عتاب کردن · قلدری کردن · لاف زدن
  • روسا
اضافه کردن

ترجمه های "Boss" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه