ترجمه "accompanier" به فارسی

مصاحب, همراه, همراهی کننده بهترین ترجمه های "accompanier" به فارسی هستند.

accompanier noun دستور زبان

He who, or that which, accompanies - Lamb [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مصاحب

  • همراه

    noun

    The wizard in plus fours accompanied them toward the gate to the campsite.

    جادوگری که شلوار گلف پوشیده بود همراه آنها به سمت دروازهی بزرگ اردوگاه حرکت کرد.

  • همراهی کننده

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " accompanier " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "accompanier" با ترجمه به فارسی

  • تابع · ضمنی · ضمیمه · من تبع · منتج · مواظب · نتیجه بخش · همراه · پیوسته
  • (موسیقی) همنوازی کردن · توام کردن یا بودن · در معیت رفتن · ضمیمه کردن · مشایعت کردن · مصاحب بودن · هماهنگ شدن · همراه بودن · همراهی کردن · همنوازی کردن
  • یادداشتهای ضمیمه صورتهای مالی
  • همراه بودن · همراهي كردن
  • (موسیقی) همنوازی · دم گیری · ساز جفت · ضمیمه · مشایع · مصاحب · ملازم · هم دست · هماهنگی · همراه · همراه نوازی · همراهی · پیوست · چیز فرعی
  • با مراقب · موافقت نمود · هماهنگ · همراهی شد
  • (موسیقی) همنوازی · دم گیری · ساز جفت · ضمیمه · مشایع · مصاحب · ملازم · هم دست · هماهنگی · همراه · همراه نوازی · همراهی · پیوست · چیز فرعی
  • (موسیقی) همنوازی کردن · توام کردن یا بودن · در معیت رفتن · ضمیمه کردن · مشایعت کردن · مصاحب بودن · هماهنگ شدن · همراه بودن · همراهی کردن · همنوازی کردن
اضافه کردن

ترجمه های "accompanier" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه