ترجمه "brimful" به فارسی
لبریز, سرشار, لبالب بهترین ترجمه های "brimful" به فارسی هستند.
brimful
adjective
noun
دستور زبان
Filled to maximum capacity [..]
-
لبریز
He was afraid of sullying what his soul was brimful of.
او از آلوده شدن عشقی که روحش را لبریز میکرد، بیم داشت.
-
سرشار
He sent two or three more letters, brimming, over with affection.
باز هم دو سه نامهء دیگر نوشت که همه سرشار از محبت بود.
-
لبالب
Fill your glasses to the brim.
جامهایتان را لبالب پرکنید.
-
ترجمه های کمتر
- مالامال
- پراپر
- در حال سر رفتن
- کاملا پر
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " brimful " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "brimful" با ترجمه به فارسی
-
(در مورد فنجان و کاسه و ظروف دیگر) لب · (مهجور) کناره ی دریاچه یا استخر · آب کنار · تا لبه پر کردن · حاشیه · ساحل · سرشار · سرشار بودن یا کردن · ضلع · لبالب کردن · لبه · لبه ی جلوآمده ی هر چیز · مالامال · مالامال بودن یا کردن · مملو · پراپر شدن · کناره
-
زیر گرفتن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن