ترجمه "command" به فارسی

فرمان, دستور, تکاوری بهترین ترجمه های "command" به فارسی هستند.

command Verb verb noun دستور زبان

An order, a compelling task given to an inferior or a machine. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • فرمان

    noun

    order [..]

    Through obedience learn to command.

    با فرمانبرداری، فرمان دادن فرا گرفته میشود.

  • دستور

    noun

    order

    You send a command down, it causes muscles to contract.

    یه دستور به پایین فرستاده میشه، و اون باعث میشه مفصل ها منقبض بشن.

  • تکاوری

    noun

    unit of military personnel

  • ترجمه های کمتر

    • اُرد
    • فرمودن
    • امر
    • حکم
    • تحکم
    • فرمایش
    • اطلاع
    • تحکم کردن
    • حکم کردن
    • دستور دادن
    • فرمان دادن
    • تسلط
    • فرماندهی، رهبری، قیادت
    • فرما
    • فرمایشی
    • استیلا
    • سفارشی
    • چیرگی
    • امریه
    • تبحر
    • احاطه
    • دانش
    • علم
    • (ارتش) یگان
    • (از نظر منظره یا ارتفاع) مسلط بودن بر
    • (مهجور) مدعی اختیار و قدرت شدن
    • (کامپیوتر) سیگنال یا فرمانی که موجب اجرای عمل مشخصی شود
    • امر کردن
    • برخوردار بودن
    • بنا به دستور
    • تحت فرمان (یا نفوذ و غیره) داشتن
    • تسلط داشتن
    • در اختیار داشتن (به ویژه در مورد دانش)
    • دستور (کامپیوتری)
    • رجوع شود به air command 3
    • فرمان راندن 0
    • فرماندهی 2
    • فرماندهی کردن
    • قرار گاه 1
    • واحد نظامی
    • کنترل کردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " command " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Command
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • فرماندهی

    You don't know how Kutuzov is pestered since his appointment as Commander in Chief.

    نمیدانید که از وقتی کوتوزوف به مقام فرماندهی کل منصوب شده چقدر مزاحم او میشوند.

تصاویر با "command"

عباراتی شبیه به "command" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "command" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه