ترجمه "concomitant" به فارسی
همراه, مقارن, ملازم بهترین ترجمه های "concomitant" به فارسی هستند.
concomitant
adjective
noun
دستور زبان
Happening at the same time as something else, especially because one thing is related to or causes the other, i.e. concurrent. [..]
-
همراه
nounFollowing as a consequence.
-
مقارن
-
ملازم
-
ترجمه های کمتر
- منتج
- همایند
- تابع
- ضمنی
- ضمیمه
- مصادف
- پیوست
- همزمان
- مواظب
- پیوسته
- من تبع
- نتیجه بخش
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " concomitant " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "concomitant" با ترجمه به فارسی
-
ملازم بودن (با چیزی دیگر) · ملازمت · موجودیت مشترک · همایش · همراهی · همزیستی (concomitancy هم می گویند) · پیوستگی
-
باهم بودن · ملازمت
-
ملازم بودن (با چیزی دیگر) · ملازمت · موجودیت مشترک · همایش · همراهی · همزیستی (concomitancy هم می گویند) · پیوستگی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن