ترجمه "fight" به فارسی
جنگیدن, دعوا, پیکار بهترین ترجمه های "fight" به فارسی هستند.
(intransitive) To contend in physical conflict, either singly or in war, battle etc. [..]
-
جنگیدن
verbto engage in combat [..]
It was not her job to fight but to protect.
اون موظف به جنگیدن نبود بلکه باید محافظت میکرد.
-
دعوا
physical confrontation [..]
When he was fighting with you, his heart broke half-and-half.
وقتی که با تو دعوا میکرد، قلبش دو تکه میشد.
-
پیکار
verb nounbattle [..]
In France the nation was divided, and one faction was preparing to fight the other.
در خود فرانسه یک بخش از ملت خود را برای پیکار با بخش دیگر آماده میکرد.
-
ترجمه های کمتر
- نبرد
- مبارزه
- تلاش کردن
- مبارزه کردن
- مسابقه
- نزاع
- کشمکش
- مقابله کردن
- جنگ
- Jangidan
- جنگیدن، حمله کردن
- رزم
- مصاف
- جنگجویی
- حرب
- آفند
- جنگاندن
- رزمیدن
- ستیزیدن
- (با هم) به جنگ انداختن
- (مشت بازی) مشت بازی کردن با
- بکس (بازی)
- جر و بحث کردن
- جنگ و دعوا کردن
- جنگ کردن
- جهاد کردن
- دعوا طلبی
- دعوای لفظی کردن
- زد و خورد کردن
- ستیز 0
- ستیز کردن
- ستیزه خویی
- ضربه رد و بدل کردن
- مشت بازی
- مصاف دادن
- نبرد کردن
- پیکار کردن
- کتک کاری کردن
- کوشش و تقلا کردن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " fight " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
"Fight" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی
در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Fight در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.
تصاویر با "fight"
عباراتی شبیه به "fight" با ترجمه به فارسی
-
حرب · نبرد · پیکار
-
راهبرد مهار آتش · مهار آتش · کنترل آتشسوزی
-
مقابله کردن
-
چاقوکشی
-
احتمال کم (به بردن یا موفقیت) · روزنه ی امید · شانس موفقیت (ولی در اثر کار و تلاش زیاد)
-
خودرو جنگی پیادهنظام
-
یارای مبارزش ندارم
-
جنگ بالش