ترجمه "imperative" به فارسی

امری, ضروری, ضرورت بهترین ترجمه های "imperative" به فارسی هستند.

imperative adjective noun دستور زبان

(uncountable, grammar) The grammatical mood expressing an order (see jussive). In English, the imperative form of a verb is the same as that of the bare infinitive. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • امری

    adjective

    If you will not pay attention to me, then perhaps you will to a larger imperative.

    اگه بهم توجه نکنی ، شاید با امری واجب تر روبرو بشی

  • ضروری

    adjective

    It was imperative sometimes to know how to disobey the solemn wishes of the dead.

    گاهی نافرمانی از خواستههای بی چند و چون اموات ضروری بود.

  • ضرورت

    noun

    My fifth and final imperative is specifically for leaders.

    پنجمین و آخرین ضرورت مشخصا مربوط به رهبران است.

  • ترجمه های کمتر

    • امر
    • واجب
    • فرمان
    • تحکم
    • حتمی
    • آمرانه
    • لزوم
    • دستور
    • بایا
    • بایستگی
    • دربایست
    • ناگزیری
    • وایا
    • بایسته
    • ناچاری
    • قاعده
    • ناگزیر
    • ناچار
    • (دستور زبان) امری
    • تحکم آمیز
    • فرمان گونه
    • وجه امری
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " imperative " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "imperative" با ترجمه به فارسی

  • برنامهنویسی دستوری
  • اصرار · امریت · قوه امره · لحن امر
  • (فلسفه ی کانت) امر مطلق · امر تنجیزی · امر قاطع · حکم مطلق · فرمودمان فریضی
  • امری · وجه امری
  • (روم باستان) عنوانی که در آغاز به سپهسالاران و بعدا به امپراتوران داده می شد · امپراطور
  • امرانه · بطور امر
  • امرانه · بطور امر
اضافه کردن

ترجمه های "imperative" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه