ترجمه "implement" به فارسی
اجرا کردن, ابزار, اسباب بهترین ترجمه های "implement" به فارسی هستند.
implement
verb
noun
دستور زبان
A tool or instrument for working with. [..]
-
اجرا کردن
verbbring about
and I implemented them on a number of robots.
و آنها را بر روی چند روبات اجرا کردم.
-
ابزار
nounhave gone a death harvesting with such a hacking, horrifying implement.
با چنان ابزار کشنده و وحش تبار به درو کردن نفوس آدمی پرداخته باشد.
-
اسباب
-
ترجمه های کمتر
- افزار
- از پیش بردن
- انجام دادن
- اجرا
- انجام
- آلت
- وسیله
- دستگاه
- آپارات
- مانه
- مجبورکردن
- کاچار
- انگاز
- (انسان یا وسیله ی رسیدن به مقصود) اجراکننده
- آماج رسان
- ابزار دار کردن
- افزار دادن
- به آماج رساندن
- به نتیجه رساندن
- به کار بستن
- تکميل کردن
- ساز و برگ
- شوند
- وسیله شدن
- پی گیری کردن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " implement " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "implement" با ترجمه به فارسی
-
اجرای طرح
-
اجرای بودجه
-
پیاده سازی استراتژی
-
اجرای برنامه
-
متدولوژی پیاده سازی سیستم
-
ابزارآلات پيوند · ابزارهای قلمهزنی
-
اجرا · انجام · پیادهسازی · کار گذاشتن
-
آلت، اثاث، ادات، ادوات، اسباب، افزار،اوزار، دستگاه، سامان، ماشین، مایه، وسایل، وسیله · ابزار · ادوات كشاورزي · اسباب · تاسيسات · تجهیزات · لوازم آشپزخانه · ماشينآلات
اضافه کردن مثال
اضافه کردن