ترجمه "informer" به فارسی

جاسوس, خبرچین, مخبر بهترین ترجمه های "informer" به فارسی هستند.

informer noun دستور زبان

One who informs someone else about something. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • جاسوس

    noun

    Of course, the informer always uses a false name.

    مشخصه که جاسوس از يک اسم قلابي استفاده ميکرده است

  • خبرچین

    But I have an informant, a skinhead in a gang.

    ولی من یه خبرچین دارم. یه کچل تو یه گروه.

  • مخبر

    noun

    Your own informant tells you the kid is harmless.

    مخبر خودت بهت ميگه که اين بچه بي آزاره

  • ترجمه های کمتر

    • خبررسان
    • خبرکش
    • فضول
    • آگاه ساز
    • مطلع کننده
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " informer " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "informer" با ترجمه به فارسی

  • تاعالطا ءاشفا
  • بهره برداری از اطلاعات
  • سیستم اطلاعات بیمارستان
  • (در اصل) شکل درونی دادن به · (علیه کسی) گزارش یا خبر دادن (با: on یا against) · (قدیمی) بی شکل · (مهجور) الهام گرفتن از · (نادر) آموزاندن · (نهاد و ماهیت اصلی چیزی را) سرشتن · آموزش دادن · آگاه کردن · آگاهاندن · اطلاع دادن · اگاهی دادن · باخبر کردن · بی دیس · خبردادن · دروندیس کردن · سرشار بودن از · فراگیر شدن از · لو دادن · متاثر بودن از · مطلع کردن · ملکه کردن · نداد ع الطا · چغلی کردن · گفتن
  • جمع آوری منظم اطلاعات
اضافه کردن

ترجمه های "informer" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه