ترجمه "infrequent" به فارسی

نادر, گهگاه, نابسایند بهترین ترجمه های "infrequent" به فارسی هستند.

infrequent adjective دستور زبان

Not frequent; not happening frequently. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • نادر

    adjective proper

    seeing each other at a distance at concerts, bound together only by the boy's infrequent visits.

    گاه در کنسرتها یکدیگر را از دو میدیدند، و ارتباطشان تنها از راه بازدیدهای نادر جوانک بود.

  • گهگاه

    adverb

    no one ever seemed to use them to go into Gilly save Mary Carson infrequently.

    از قرار هیچکس جز مری کار سن که گهگاه سوارش میشد، از آن استفاده نمیکرد.

  • نابسایند

  • ترجمه های کمتر

    • نامعمول
    • نامکرر
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " infrequent " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "infrequent" با ترجمه به فارسی

  • بندرت · ندره · کم · کمتر · گاه گاهی
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
  • بندرت · ندره · کم · کمتر · گاه گاهی
  • بندرت · ندره · کم · کمتر · گاه گاهی
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
اضافه کردن

ترجمه های "infrequent" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه