ترجمه "infrequently" به فارسی

بندرت, کم, ندره بهترین ترجمه های "infrequently" به فارسی هستند.

infrequently adverb دستور زبان

Not frequently. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • بندرت

    Infrequently used plug points were clogged with grime.

    جاکلیدیها که بندرت مورد استفاده قرار میگرفتند از تودهای خاک پوشیده شده بودند.

  • کم

    adjective pronoun noun

    Chances to see Ashley alone were all too infrequent these days.

    این روزها فرصت دیدار اشلی کمتر دست میداد .

  • ندره

  • ترجمه های کمتر

    • کمتر
    • گاه گاهی
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " infrequently " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "infrequently" با ترجمه به فارسی

  • نابسایند · نادر · نامعمول · نامکرر · گهگاه
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
  • تحفه · نادره · ندرت وقوع · کم اتفاقی · کمی · کمیابی
  • نابسایند · نادر · نامعمول · نامکرر · گهگاه
اضافه کردن

ترجمه های "infrequently" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه