ترجمه "instrument" به فارسی

اسباب, سند, ابزار بهترین ترجمه های "instrument" به فارسی هستند.

instrument verb noun دستور زبان

A device used to produce music. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • اسباب

    Beside the bed, three candles burned on a table where the case of surgical instruments lay spread out.

    کنار تختخواب سه شمع بر میزی که اسباب کار جراح بر آن جای داشت میسوخت.

  • سند

    noun

    I have made a translation of the whole instrument, word for word, as near as I was able

    من سراسر آن سند رسمی را از لفظ به لفظ و تا آنجا که توانستهام نزدیک به اصل ترجمه کردهام

  • ابزار

    noun

    tool

    In other words, if you want to recognize spiritual truth, you have to use the right instruments.

    به عبارت دیگر، اگرمیخواهید حقیقت روحانی را تشخیص دهید، شما باید ابزار درستی را بکار ببرید.

  • ترجمه های کمتر

    • ساز
    • آلت
    • وسیله
    • کارافزار
    • قباله
    • دستاویز
    • (بازرگانی و امور مالی) حواله ی کتبی
    • (به ویژه در هواپیما و موشک و غیره) دستگاه مهار
    • (حقوق) سند
    • (موسیقی) تصنیف و ساز آرایی کردن
    • (موسیقی) ساز
    • آلت دست
    • ابزار (به ویژه برای کارهای حساس یا کارهای علمی و هنری)
    • برای ارکستر تنظیم کردن
    • دارای وسیله یا ابزار یا ساز (و غیره) کردن
    • دستور پرداخت
    • دستگاه جایاب
    • دستگاه سویاب
    • دستگاه هدایت
    • شوند
    • قرارداد (یا هر مدرک قانونی)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " instrument " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Instrument
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • ابزار

    noun

    They were the helpless instruments of blind chance.

    اینها دست ابزار حقیر و نابینای اقبال بودند.

تصاویر با "instrument"

عباراتی شبیه به "instrument" با ترجمه به فارسی

  • ساز کلیدی
  • مفید، سودمند
  • ابزار مالی · ابزار مالی، سند مالی
  • (تصنیف شده برای سازهای موسیقی) سازی · (در برابر: آوازی vocal) آهنگ ویژه ی سازهای بخصوص · (دستور زبان) حالت ابزاری · (وابسته به ابزار گرایی) ابزار گرایانه · (وابسته به یا انجام شده توسط ابزار) ابزاری · حالت بایی · سودمند · مفعول معه · مفید · موثر · هنایشگر · پست · کارساز · کنش ابزاری
  • سازهای بادی برنجی
  • ابزار قانونی · سند حقوقی
  • (ساز بادی) قمیش دار · دهانگیردار (مانند oboe و clarinet) · نی
اضافه کردن

ترجمه های "instrument" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه