ترجمه "intermediate" به فارسی
واسطه, میانه, میانی بهترین ترجمه های "intermediate" به فارسی هستند.
intermediate
adjective
verb
noun
دستور زبان
Being between two extremes, or in the middle of a range. [..]
-
واسطه
adjective nounThe ship itself, then, as it sometimes happens, offered the most promising intermediate means of overtaking the chase.
پس چنانکه گاه روی میدهد خود کشتی محتملترین وسیله واسطه رسیدن به شکار بود.
-
میانه
adjectiveThere are all kinds of intermediate realities
واقعیت های میانه ی زیادی هستند
-
میانی
So one of these intermediate realities
مثلا یکی از این واقعیت های میانی
-
ترجمه های کمتر
- متوسط
- وسط
- بینابین
- وسطی
- واسط
- (آنچه که میان دو چیز قرار دارد یا روی می دهد) میان مرحله (ای)
- (اتومبیل : نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک)
- (در واکنش های شیمیایی : ماده ای که بین مرحله ی نخستین و فرآورده یا ماده ی پایانی است) ماده ی میانی
- بستگی داشتن
- حکمیت کردن
- در سطح متوسط (نه مبتدی ونه پیشرفته)
- در میان
- در وسط
- رجوع شود به intermediary
- شفاعت کردن
- میان آیند شدن
- میان آیند(ی)
- میان رخداد(ی)
- میان رده
- میان روی کردن (رجوع شود به mediate)
- میانجی گری کردن
- وابسته به کلاس های چهارم و پنجم و ششم (که میان سال های اول دبستان و دبیرستان قرار دارند)
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " intermediate " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "intermediate" با ترجمه به فارسی
-
غذاهای مرطوب واسطه
-
ثالث · دلال · مداخله کننده · مصلح · میانجی · واسطه · وساطت
-
واکنشدار میانجی
-
(فیزیک - رادیو) بسامد میانی · فرکانس میانی
-
قار میانجثه
-
سیاهچاله با جرم متوسط
-
توسط · میانجی گری · میانجیگری · میانه گیری · وساطت
-
بطور متوسط · بطور میانه
اضافه کردن مثال
اضافه کردن