ترجمه "intermedial" به فارسی

متوسط, میانه, میانجی گری کننده بهترین ترجمه های "intermedial" به فارسی هستند.

intermedial adjective دستور زبان

Lying between; intervening; intermediate.

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • متوسط

    adjective

    We loved it what with A A have done, especially the intermediate market.

    ما آن چه را دوست داشت با A A انجام داده اند ، به خصوص در بازار متوسط.

  • میانه

    When we were singing the intermediate hymn, I felt a strong impression that someone was watching me.

    وقتی که سرود میانه را می خواندیم، من احساس شدیدی کردم که کسی بمن نگاه می کند.

  • میانجی گری کننده

  • ترجمه های کمتر

    • وساطت امیز
    • وساطت کننده
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " intermedial " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "intermedial" با ترجمه به فارسی

  • غذاهای مرطوب واسطه
  • ثالث · دلال · مداخله کننده · مصلح · میانجی · واسطه · وساطت
  • (آنچه که میان دو چیز قرار دارد یا روی می دهد) میان مرحله (ای) · (اتومبیل : نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک) · (در واکنش های شیمیایی : ماده ای که بین مرحله ی نخستین و فرآورده یا ماده ی پایانی است) ماده ی میانی · بستگی داشتن · بینابین · حکمیت کردن · در سطح متوسط (نه مبتدی ونه پیشرفته) · در میان · در وسط · رجوع شود به intermediary · شفاعت کردن · متوسط · میان آیند شدن · میان آیند(ی) · میان رخداد(ی) · میان رده · میان روی کردن (رجوع شود به mediate) · میانجی گری کردن · میانه · میانی · وابسته به کلاس های چهارم و پنجم و ششم (که میان سال های اول دبستان و دبیرستان قرار دارند) · واسط · واسطه · وسط · وسطی
  • واکنشدار میانجی
  • (فیزیک - رادیو) بسامد میانی · فرکانس میانی
  • قار میانجثه
  • سیاهچاله با جرم متوسط
  • توسط · میانجی گری · میانجیگری · میانه گیری · وساطت
اضافه کردن

ترجمه های "intermedial" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه