ترجمه "officer" به فارسی

افسر, سرکار, صاحب منصب بهترین ترجمه های "officer" به فارسی هستند.

officer verb noun دستور زبان

One who has a position of authority in a hierarchical organization, especially in military, police or government organizations. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • افسر

    noun

    one who has a position of authority in a hierarchical organization

    You must report immediately to your parole officer.

    بايد سريعا به افسر عفو مشروطت مراجعه کني.

  • سرکار

    noun

    one who has a position of authority in a hierarchical organization

    That an accurate summation of what happened out here today, officer?

    آيا اين توضيح براي اون چه اتفاق افتاد دقيق بودن, سرکار ؟

  • صاحب منصب

    Louvieres became very pale and waited impatiently for the officer to explain himself.

    لویی را نیز رنگپریده و منتظر بود که صاحب منصب چه خواهد گفت.

  • ترجمه های کمتر

    • فرماندهی کردن
    • مامور
    • متصدی
    • (ارتش و شهربانی) افسر
    • (در خطاب به افسر پلیس) سرکار
    • افسر آموزش دادن یا تهیه کردن
    • افسری کردن
    • رجوع شود به commissioned officer
    • فرمان دادن
    • مصدر کار
    • هدایت کردن
    • کارمند (معمولا کارمند ارشد - انتخابی یا انتصابی)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " officer " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "officer"

عباراتی شبیه به "officer" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "officer" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه