ترجمه "pass on" به فارسی

ابلاغ کردن, فهماندن, مردن بهترین ترجمه های "pass on" به فارسی هستند.

pass on verb دستور زبان

To convey or communicate. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • ابلاغ کردن

    verb

    yeul-yee didn't pass on the order of evacuation to you?

    آیا یِئول یی دستور تخلیه رو به تو ابلاغ نکرد؟

  • فهماندن

    verb
  • مردن

    verb

    before I die, I feel it my duty to pass on to you such wisdom as I have acquired.

    قبل از مردن، وظیفة خود میدانم حکمتی را که آموختهام در اختیارتان بگذارم.

  • کمک کردن

    verb
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " pass on " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "pass on"

اضافه کردن

ترجمه های "pass on" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه