ترجمه "plaything" به فارسی
بازیچه, اسباب بازی بهترین ترجمه های "plaything" به فارسی هستند.
plaything
noun
دستور زبان
A thing or person intended for playing with. [..]
-
بازیچه
nounafter the usual oratory of infants, to get me for a plaything.
مانند همه کودکان داد سخن داد و خواست مرا بازیچه کند.
-
اسباب بازی
nounMy sister gets attached to her playthings, so I must insist she stay.
، خواهرم به اسباب بازی هاش وابسته میشه پس باید اصرار کنم که اون باید بمونه
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " plaything " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
اضافه کردن مثال
اضافه کردن