ترجمه "serve" به فارسی
سرو کردن, سرویس, خدمت بهترین ترجمه های "serve" به فارسی هستند.
serve
verb
noun
دستور زبان
(sports) the act of putting the ball or shuttlecock in play in various games [..]
-
سرو کردن
to bring food to
I served him coffee like I served you coffee.
همونطوری که به تو قهوه سرو کردم به اونم قهوه سرو کردم
-
سرویس
sports: act of putting the ball or shuttlecock in play
Yeah, I'd lie if I served underage girls, too.
بله اگه به دخترای کم سن سرویس بدم دروغ میگم
-
خدمت
nounWe keep you alive to serve this ship.
ما شما رو زنده نگه مي داريم تا به اين کشتي خدمت کنيد.
-
ترجمه های کمتر
- خدمت کردن
- دادن
- (برای چیزی) خوب بودن 0
- (به جای چیزی) به کار رفتن
- (به عنوان کشیش) سرپرستی کردن
- (تنیس و والیبال و غیره) سرو
- (جانور نر) جفت گیری کردن 6
- (خوراک) کشیدن
- (در فروشگاه و غیره) کار کردن
- (قدیمی) خواستگاری کردن
- (ورقه ی احضار به دادگاه و غیره) تحویل دادن
- (کشتیرانی - طناب را) بندپیچی کردن
- ابلاغ کردن 4
- انجام وظیفه کردن
- بس بودن
- بسنده بودن
- به درد خوردن
- به کار خوردن
- تیمار کردن
- حضوربهم رساندن
- حق کسی را دادن 1
- حمایت کردن از
- خدمت ارائه دادن
- خدمت نظام کردن
- خدمتکاری کردن
- خدمتگزاری کردن
- دادن و رسید گرفتن
- در زندان گذراندن
- دستگیری کردن
- دستیاری کردن
- روبراه ساختن
- زاوری کردن
- زندانی بودن
- زیر پوشش گرفتن
- سرو زدن 5
- سرویس دادن 2
- سزا دادن
- شرکت جستن
- ضربه ی آغاز
- ملحق شدن
- مورد (رفتار خوب یا بد و غیره) قرار گرفتن 3
- نخ پیچ کردن
- نوکری کردن
- پاداش دادن
- پایمردی کردن
- پیشخدمتی کردن
- پیوستن به
- چاکری کردن
- کار کردن
- کافی بودن
- کشیشی کردن
- کفایت کردن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " serve " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
Serve
-
خدمت کردن
Served two decades in the Army's advanced medical research department.
دو دهه توی ارتش در بخش پیشرفت پژوهش های پزشکی خدمت کرده
تصاویر با "serve"
عباراتی شبیه به "serve" با ترجمه به فارسی
-
خادم · خدمت · نوکر
-
آنها ممکن است اعضای هیئت مدیره ی مشترک داشته باشند
-
خودخواه · خودپرست · نوکر منافع خود
-
ارائه کردن · تقدیم کردن · عرضه کردن · فراهم کردن
-
مقدار راھنمای خوراک
-
کفایت کردن، برآوردن حاجت کسی به کسی یا چیزی
-
فرصتطلبی
-
(خوراک) پرس · حصه · خدمت (کردن) · زاوری · وابسته به خوراک دادن · وابسته به کشیدن خوراک · وعده · کمک
اضافه کردن مثال
اضافه کردن