ترجمه "transitional" به فارسی

انتقالی, وابسته بمرحله تغییریاانتقال بهترین ترجمه های "transitional" به فارسی هستند.

transitional adjective دستور زبان

of, or relating to a transition [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • انتقالی

    she thought it her duty to help her in this most difficult period of transition.

    وظیفه خود میداند که در این دوره انتقالی سختی و مشقت به او کمک کند.

  • وابسته بمرحله تغییریاانتقال

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " transitional " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "transitional" با ترجمه به فارسی

  • گذار فاز
  • نقشه ترانزیت
  • اتوبوس شهری
  • تلاحب هدوش هميب تیعضو تلاح كي زا رييغتهدوش هميب تیعضورگيد
  • عناصر واسطه
  • گذار جمعیتی
  • (در شهر) ترابرد · (عبور ستاره و غیره از جلوی ستاره ی دیگر یا از جلو تلسکوپ) گذرش · بردش · تحول · ترابرد · ترابری · ترانزیت · ترایه · تغییر · حمل · حمل و نقل · دگرگونی · زاویه سنج مساحی (transit theodolite هم می گویند) · عابر · عبور · عبور کردن · فرگرد · مسافر رسانی شهری · موقتی · وابسته به عبور · ورتش · گذار · گذر · گذر کردن · گذرگر · گذشتن · گهولش
اضافه کردن

ترجمه های "transitional" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه