ترجمه "trying" به فارسی

سخت, آزار دهنده, بدقلق بهترین ترجمه های "trying" به فارسی هستند.

trying adjective noun verb دستور زبان

Difficult to endure; arduous. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • سخت

    adjective

    Then he saw that her lips were trembling, and she was trying not to cry.

    بعد متوجه شد که لبان دختر میلرزند و سخت میکوشید از گریه کردن پرهیز کند.

  • آزار دهنده

    but it was irritating to try to see through the human memories.

    اما بسیار آزار دهنده بود که سعی کنم از میان خاطرات انسانیم ببینم.

  • بدقلق

  • ترجمه های کمتر

    • بی تاب کننده
    • دشوار شاق
    • ستوهنده
    • طاقت فرسا
    • پردغدغه
    • کوشا
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " trying " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "trying" با ترجمه به فارسی

  • گونیای قائم · گونیای ویژه ی کشیدن زاویه ی قائمه
  • پاتیل های پیه گدازی کشتی صید وال
  • مایا به دلیل داشتن مجموعه ابزار های فراوان خود قابلیت یادگیری ساده تری دارد در حالیکه وقتی برای اولین بار در بلندر به دنبال یادگیری مطلبی باشید ممکن است کمی سردرگم شوید
  • نمونه گرفتن
  • try
    (امتحانا) انجام دادن · (در اصل) جدا کردن · (معمولا پیش از مصدر و به طور عامیانه پیش از and) کوشیدن · آزمایش · آزمایش کردن · آزمودن · آزمون · امتحان · امتحان کردن · به ستوه آوردن · تاکید کردن · تلاش · تلاش کردن · تکاپو · جد و جهد · حکم کردن · دادرسی کردن · زیر اخیه گذاشتن · زیر فشار گذاشتن · ستوهاندن · سعی · سعی بلیغ · سعی کردن · سنجیدن · سوا کردن · طاقت کسی را طاق کردن · محاکمه کردن · محک زدن · مزیدن · مقرر داشتن · مورد دادرسی قرار دادن · نمونه گرفتن · پژوهیدن · چخیدن · چشش · چشیدن · کنار گذاشتن · کوشش · کوشش کردن · کوشیدن
  • سعی بسیار · کوشش جانانه
  • try
    (امتحانا) انجام دادن · (در اصل) جدا کردن · (معمولا پیش از مصدر و به طور عامیانه پیش از and) کوشیدن · آزمایش · آزمایش کردن · آزمودن · آزمون · امتحان · امتحان کردن · به ستوه آوردن · تاکید کردن · تلاش · تلاش کردن · تکاپو · جد و جهد · حکم کردن · دادرسی کردن · زیر اخیه گذاشتن · زیر فشار گذاشتن · ستوهاندن · سعی · سعی بلیغ · سعی کردن · سنجیدن · سوا کردن · طاقت کسی را طاق کردن · محاکمه کردن · محک زدن · مزیدن · مقرر داشتن · مورد دادرسی قرار دادن · نمونه گرفتن · پژوهیدن · چخیدن · چشش · چشیدن · کنار گذاشتن · کوشش · کوشش کردن · کوشیدن
  • try
    (امتحانا) انجام دادن · (در اصل) جدا کردن · (معمولا پیش از مصدر و به طور عامیانه پیش از and) کوشیدن · آزمایش · آزمایش کردن · آزمودن · آزمون · امتحان · امتحان کردن · به ستوه آوردن · تاکید کردن · تلاش · تلاش کردن · تکاپو · جد و جهد · حکم کردن · دادرسی کردن · زیر اخیه گذاشتن · زیر فشار گذاشتن · ستوهاندن · سعی · سعی بلیغ · سعی کردن · سنجیدن · سوا کردن · طاقت کسی را طاق کردن · محاکمه کردن · محک زدن · مزیدن · مقرر داشتن · مورد دادرسی قرار دادن · نمونه گرفتن · پژوهیدن · چخیدن · چشش · چشیدن · کنار گذاشتن · کوشش · کوشش کردن · کوشیدن
اضافه کردن

ترجمه های "trying" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه