ترجمه "vital" به فارسی
حیاتی, مهم, سرزنده بهترین ترجمه های "vital" به فارسی هستند.
vital
adjective
دستور زبان
Relating to, or characteristic of life. [..]
-
حیاتی
adjectiveBut until death came she had to go on living, that is, to use her vital forces.
اما تا زمانیکه مرگ فرا نمیرسید ناگزیر بود زندگی کند یعنی نیروهای حیاتی خود را به کار برد.
-
مهم
adjectiveFrankie says you have something of vital interest to me.
فرانکي گفت که يه چيز مهم واسه ام داري
-
سرزنده
adjectiveHe was preserved against imminent old age by a vitality that had something to do with the coldness of his insides.
با تمام این تفاصیل او با یک روحیهی سرزنده که از پیروزی درونش سرچشمه میگرفت، در مقابل پیرشدن حتمیاش، مقاومت به خرج داده بود
-
ترجمه های کمتر
- مهلک
- ضروري
- اصلی
- زیستی
- پرشور
- جانگیر
- مهندبخش
- ورجی
- کیانی
- جانبخش
- جانفرسا
- بانشاط
- جانی
- (جمع) اندام های حیاتی (مثلا قلب یا مغز یا ریه ها)
- (جمع) بخش های حیاتی هر چیز
- حیاتی و مماتی
- مهند اندام
- وابسته به زندگی یا زنده ماندن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " vital " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "vital" با ترجمه به فارسی
-
از لحاظ زندگی · بطورواجب یا ضروری
-
)ريم و گرم و دلو و داز رامآ( یتایح رامآ · آمار حیاتی · آمار حیاتی (مانند آمار تولد و ازدواج و مرگ) · آمار زیستی · آمار مهند
-
(فلسه ی برگسون) خیزش حیاتی · زیست نیرو · نشاط حیات
-
جان دهنده · روح بخش · رونق دهنده
-
(زیست شناسی) رنگ آمیزی زیستی · رنگ آمیزی حیاتی
-
ارکان زندگی · اعضای حیاتی · اندامهای وابسته به زندگی
-
رجوع شود به vital principle( elan vital هم می گویند) · زیست نیرو · نشاط حیات · نیروی حیات
-
یتايح رامآ هرادا
اضافه کردن مثال
اضافه کردن