ترجمه "figure" به فارسی
صورت, چهره, رخ بهترین ترجمه های "figure" به فارسی هستند.
figure
noun
feminine
دستور زبان
Représentation détaillée d'une personne ou d'un objet. [..]
-
صورت
nounTraductions à trier suivant le sens [..]
Mais cette chute figurée n’en a pas moins été dévastatrice.
تقریباً بدون سر و صدا و هیاهو صورت گرفت، اما تأثیر آن ویرانگر بود.
-
چهره
nounLa partie antérieure de la tête, comportant les yeux, le nez, la bouche, et les zones environnantes.
On aime les figures symétriques, etc, etc.
ما چهره های متقارن رو دوست داریم، و غیره و غیره.
-
رخ
nounLa partie antérieure de la tête, comportant les yeux, le nez, la bouche, et les zones environnantes.
-
ترجمه های کمتر
- روی
- شرح حال
- شکل
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " figure " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "figure"
عباراتی شبیه به "figure" با ترجمه به فارسی
-
آرایهٔ ادبی
-
سیاهیلشکر
-
تجسمبخشی به ملیت
-
آرایههای ادبی · آرایهٔ ادبی
-
معنای مجازی
-
بالیدن · به رخ کشیدن · رجز خواندن · سرگرم کردن · نمایان کردن
-
بالیدن · به رخ کشیدن · رجز خواندن · سرگرم کردن · نمایان کردن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن