ترجمه "compatriot" به فارسی

هموطن, همکار, هم میهن بهترین ترجمه های "compatriot" به فارسی هستند.

compatriot adjective noun دستور زبان

Somebody from one's own country; a fellow-countryman. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • هموطن

    noun

    I come as a compatriot, Sara.

    من به عنوان یک هموطن ، سارا آمده است.

  • همکار

    noun
  • هم میهن

  • هم وطن

    noun

    What a good deed you did yesterday to our poor compatriot! ' said the princess.

    شاهزاده خانم گفت: دیروز واقعاً چه خدمتی به آن هم وطن بیچارهمان کردید!

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " compatriot " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "compatriot" با ترجمه به فارسی

  • مبنی برهم میهنی · هم میهن · هم وطن
اضافه کردن

ترجمه های "compatriot" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه