ترجمه "definable" به فارسی
تعریف بردار, تعریف پذیر, تعریف کردنی بهترین ترجمه های "definable" به فارسی هستند.
definable
adjective
دستور زبان
Able to be defined. [..]
-
تعریف بردار
-
تعریف پذیر
adjective -
تعریف کردنی
-
قابل تعریف
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " definable " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "definable" با ترجمه به فارسی
-
درست تعیین یا معنی نشده · مبهم · نامشخص · نامعلوم · نامعین
-
(کاملا) معلوم · معین · واضح
-
سیمز سیستمهای اطلاعاتی را به عنوان ابزاری برای دستیابی به منافع بیشتر برمیشمرد.
-
تصریح کردن · تعریف کردن · تعیین کننده · محدود کردن
-
تعریف شد
-
معادله معرف
-
(حدود و ثغور چیزی را) معلوم کردن · (عکس و غیره) به روشنی نشان دادن · (ماهیت چیزی را) معلوم کردن · (واژه) معنی دادن یا کردن · (ویژگی چیزی را) برشمردن · تعریف کردن · تعیین کردن · تمیز دادن · توضیح دادن · شرح دادن · شناساندن · متمایز کردن · محدود کردن · مشخص کردن · معین کردن · چم داشتن · چم کردن
-
حسابداری کارفرما برای مزایای تعریف شده طرح بازنشستگی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن