ترجمه "familiar" به فارسی
آشنا, خودمانی, بلد بهترین ترجمه های "familiar" به فارسی هستند.
familiar
adjective
noun
دستور زبان
Known to one. [..]
-
آشنا
nounacquainted [..]
A familiar laugh, but one that didn't go with the smell.
یه خنده آشنا، کسی که اون بو رو نمیداد.
-
خودمانی
adjectiveIt was the first time she used the familiar form of address with him.
هرگز تا آن موقع با او خودمانی حرف نزده بود.
-
بلد
adjective nounand as her cousins found her ignorant of many things with which they had been long familiar,
خالهزادههایش میدیدند که خیلی چیزها را که خودشان مدتهاست میدانند او بلد نیست.
-
ترجمه های کمتر
- شناس
- مونس
- همکار
- رام
- خوگیر
- خویشاوندانه
- داننده
- شناسا
- تباری
- گستاخ
- ندار
- خودی
- خبره
- (افسانه) روح خبیث
- (جانوران) اهلی
- (در اصل) خانوادگی
- (قدیمی) مستخدم کلیسا
- (معمولا با : with) مطلع به
- بی تکلف
- بی رودربایستی
- بیش از حد خودمانی
- دوست صمیمی
- متبحر در
- نزدیک (نزدیکان)
- هم قطار
- وارد به
- پر رو (به ویژه کسی که بدون مناسبت لحن و رفتار خودمانی اتخاذ می کند)
- کارمند کلیسا
- یار جانی
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " familiar " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "familiar"
عباراتی شبیه به "familiar" با ترجمه به فارسی
-
سمینار آشنایی با
-
اشناسازی · اشنایی · اعتیاد
-
آشنا کردن · آموزاندن · اشنا کردن · خو دادن · خودمانی کردن · شناساندن · عادت دادن · معروف کردن
-
(با : with) دانش · اشنایان · اشنایی · بلدی · بی تکلفی · تبحر · خبرگی · خودمانی بودن · خودمانی بودن بیش از حد · خودی بودن · دست به سر و گوش کسی کشیدن · دوستی · رسمی نبودن · صمیمیت · ماچ و بوسه (و کارهایی که معمولا در خلوت انجام می شود) · ندار بودن (با کسی) · نزدیکی · همکاری نزدیک · پر رویی · گستاخی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن