ترجمه "fry" به فارسی

بچهماهي, برشتن, کوچک بهترین ترجمه های "fry" به فارسی هستند.

fry verb noun دستور زبان

(transitive) To cook (something) in hot fat. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • بچهماهي

  • برشتن

    verb
  • کوچک

    noun

    A sheat fish jumped with a splash in the muddy shallows by the bank, hunt ing at random for smaller fry.

    نزدیک ساحل یک سگماهی که به شکار ماهیان کوچک مشغول بود با صدایخفهای در میان لجن پشتک زد.

  • ترجمه های کمتر

    • تراشنده
    • لپتوسفالوس
    • منگنه
    • جوانک
    • (امریکا) پیک نیک که طی آن خوراک سرخ می کنند و می خورند
    • (امریکا- خودمانی) در صندلی برقی اعدام کردن یا شدن
    • (بچه ی هر جاندار) بچه قورباغه (و غیره)
    • (جمع) سیب زمینی سرخ کرده
    • (خوراک و غیره را) سرخ کردن
    • (در روغن داغ) برشتن
    • بچه ماهی
    • خوراک سرخ شده
    • دسته ی ماهی های کوچک
    • زاده
    • سرخ شدن
    • سرخ کردن
    • لاروهای ماهی
    • ماهی کوچک (و بالغ)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fry " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Fry proper noun

A surname. [..]

+ اضافه کردن

"Fry" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Fry در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "fry"

عباراتی شبیه به "fry" با ترجمه به فارسی

  • (خوراک پزی چینی - با سرعت و همزدن مدام سبزیجات خرد کرده را در ماهیتابه) سرخ کردن
  • (اغلب با F کوچک) در روغن داغ شناور کردن و سرخ کردن
  • تابه · تاوه · ماهی تابه
  • تابه · تابه (frypan هم می گویند) · تاوه · ماهی تابه · ماهیتابه
  • روغنپزی عمیق
  • تفت روغن داغ
  • (در ماهیتابه ی ته گود سرخ کردن - در روغن جوشان · روغن جوش کردن · سرخ کردن) روغن داغ کردن
  • در ماهیتابه سرخ کردن
اضافه کردن

ترجمه های "fry" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه