ترجمه "impertinent" به فارسی
گستاخ, نامربوط, گستاخانه بهترین ترجمه های "impertinent" به فارسی هستند.
impertinent
adjective
noun
دستور زبان
irrelevant (opposite of pertinent) [..]
-
گستاخ
adjectiveAnd, lastly, people were only too glad to give a lesson to the impertinent youngster.
از آن گذشته، همه خوشحال بودند که درسی به این جوان گستاخ بدهند.
-
نامربوط
-
گستاخانه
A less equable man than I might start to find your questions impertinent.
مرد کم حوصله اي مثل من شايد سوالات شما رو گستاخانه تلقي کنه.
-
ترجمه های کمتر
- پررو
- جسور
- ناوابسته
- ناوارد
- جسورانه
- خوشمزه
- نامناسب
- (نادر) نابهنگام
- بی ادبانه
- بی ربط
- پیش جواب
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " impertinent " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "impertinent" با ترجمه به فارسی
-
بی ربطی · بی قرار · بی قراری · جسارت · جسارت (impertinency هم می گویند) · قشر · موذی گری · نامربوطی · ناوابستگی · پررویی · پیش جوابی · گستاخی
-
بطور غیر مقتضی · بطور نابهنگام · بطور نامربوط · فضولانه
-
بطور غیر مقتضی · بطور نابهنگام · بطور نامربوط · فضولانه
-
بی ربطی · بی قرار · بی قراری · جسارت · جسارت (impertinency هم می گویند) · قشر · موذی گری · نامربوطی · ناوابستگی · پررویی · پیش جوابی · گستاخی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن