ترجمه "interpose" به فارسی

مداخله کردن, گذاشتن, (با فضولی) پیشنهاد کردن بهترین ترجمه های "interpose" به فارسی هستند.

interpose verb دستور زبان

(transitive) To insert something (or oneself) between other things. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مداخله کردن

    verb

    I hope, signora, Grassini interposed, with a solemn face;

    گرا سینی با قیافهای جدی مداخله کرد و گفت: سینی ورا!

  • گذاشتن

    verb
  • (با فضولی) پیشنهاد کردن

  • ترجمه های کمتر

    • (مطلبی را) پیش کشیدن
    • (میان دو چیز قرار دادن یا قرار گرفتن) میان گذاری کردن
    • حائل شدن
    • حرف کسی را قطع کردن
    • درون گذاری کردن
    • مطرح کردن
    • میان سخن کسی دویدن
    • میانجی گری کردن
    • میانگیر شدن
    • وارد (چیزی) کردن
    • وساطت کردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " interpose " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "interpose" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "interpose" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه