ترجمه "orderly" به فارسی

منظم, مرتب, مستخدم بهترین ترجمه های "orderly" به فارسی هستند.

orderly adjective noun adverb دستور زبان

A hospital attendant given a variety of non-medical duties. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • منظم

    I was quite moved to see these brothers, who were so quiet and orderly.

    دیدن این همه برادر و خواهر منظم و آرام بسیار حیرتانگیز بود.

  • مرتب

    the clean and orderly worktable with the ink still fresh in the inkwells.

    در جلوی قفسهها میز تحریر مرتب و تمیز ملکیادس قرار داشت؛ مرکب دوات هنوز تازه بود.

  • مستخدم

    I was having tests and this ward orderly kept staring at me.

    من داشتم آزمايشاتو مي گذروندم که متوجه شدم مستخدم بخش ، منو تحت نظر داره

  • ترجمه های کمتر

    • امربری
    • امررسانی
    • سازگانی
    • سیستماتیک
    • بسامان
    • منظما
    • مرتبا
    • (ارتش) وابسته به امربری
    • (ارتش) گماشته
    • آراسته
    • با دهناد
    • با سازمان
    • با سرواد
    • به طور مرتب و منظم
    • خوش رفتار
    • دارای نظام معین
    • سامان مند
    • سر به راه
    • صلح جو
    • مستخدم بیمارستان
    • نیک رفتار
    • پیرو قانون
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " orderly " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "orderly" با ترجمه به فارسی

  • بقاعدگی · ترتیب · سامان · فرمانبرداری · نظم
اضافه کردن

ترجمه های "orderly" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه