ترجمه "president" به فارسی

رئيس, رئیسجمهور, رئیس جمهور بهترین ترجمه های "president" به فارسی هستند.

president adjective noun دستور زبان

The head of state of a republic, a representative democracy and sometimes (in cases of constitutional violations) a dictatorship. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • رئيس

    the primary leader of a corporation [..]

    I am your president and I say get rid of her.

    من رئيس اتم و بهت ميگم که از دستش خلاص شي.

  • رئیسجمهور

    noun

    the head of state of a republic [..]

    and when we finally see a new legitimate president elected there.

    و وقتی که نهایتاً یک رئیسجمهور قانونی و منتخب جدید در آنجا داشته باشیم.

  • رئیس جمهور

    noun

    The head of state of a republic

    Public opinion governs the president's decisions.

    افکار عمومی بر تصمیمات رئیس جمهور حاکم است.

  • ترجمه های کمتر

    • پرزیدنت
    • رئیس
    • (دانشگاه یا شرکت و غیره) رئیس
    • (عنوان پیش از اسم) پرزیدنت
    • بوم سالار
    • رئیس کل
    • رییس جلسه
    • رییس جمهور
    • مردم سالار
    • مردم فر
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " president " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

President noun دستور زبان

An honorific for the head of state of a republic; see president (definition 1). [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • رئیس جمهور

    Public opinion governs the president's decisions.

    افکار عمومی بر تصمیمات رئیس جمهور حاکم است.

عباراتی شبیه به "president" با ترجمه به فارسی

  • فهرست روسای جمهور ترکیه
  • ستاد کارکنان ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا
  • (معمولا P بزرگ - امریکا) دفتر ریاست جمهوری · (کلیسای مورمون) شورای سه نفری (که عالی ترین مرجع اداری کلیسا است) · دوران ریاست جمهوری · ریاست · ریاست جمهوری · مقام ریاست جمهور · مقام ریاست جمهوری
  • معاون رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا
  • (در برخی ایالت های امریکا) روز رئیس جمهور (که تعطیل است)
  • (معمولا با: over) سرپرستی کردن · (موسیقی) اجرا کردن · اداره کردن · ریاست جلسه (و غیره) را عهده دار شدن · رییس جلسه بودن · سایه افکندن · مسلط بودن · نظارت کردن · نواختن
  • معاون اجرایی
  • معاون امور مالی
اضافه کردن

ترجمه های "president" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه