ترجمه "regularity" به فارسی
نظم, ترتیب, باقاعدگی بهترین ترجمه های "regularity" به فارسی هستند.
regularity
noun
دستور زبان
(uncountable) The condition or quality of being regular; as, regularity of outline [..]
-
نظم
nounThose sort of people, madame, have not the least regularity
خانم، این اشخاص پای بند کمترین نظم و ترتیبی نبودهاند.
-
ترتیب
nounAll auxiliary pioneers may attend the entire meeting that he has with the regular and special pioneers.
تمام پیشگامان کمکی میتوانند در جلسهای که سرپرست حوزه با پیشگامان جماعت ترتیب میدهد، شرکت کنند.
-
باقاعدگی
-
نظم و قاعده
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " regularity " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "regularity" با ترجمه به فارسی
-
جمع آوری منظم اطلاعات
-
مظنم تامدخ
-
چندوجهی منتظم
-
ارتش دائمی ایالات متحده امریکا (در برابر نیروهای ذخیره یا ایالتی و گارد ملی و غیره)
-
نظم
-
ناظمهای کانون · کشیشی که از اصول و قوانین رهبانی و خانقاهی پیروی کند (ولی راهب نباشد)
-
انتظام · تنظیم
-
عبارت باقاعده
اضافه کردن مثال
اضافه کردن