ترجمه "timely" به فارسی
بموقع, مناسب, بجا بهترین ترجمه های "timely" به فارسی هستند.
timely
adjective
adverb
دستور زبان
Done at the proper time. [..]
-
بموقع
Please tell her to come home in time to change.
خواهش ميکنم بگو بموقع براي لباس عوض کردن برگرده.
-
مناسب
It may not be the best time but otherwise I'll forget.
شايد الان زمان مناسبي واسه گفتنش نباشه ، ولي بهش فکر نکنين.
-
بجا
It will be like old times, to have you saying Mass for us in the morning.
درست مثل آن قدیم ندیمها، شما فردا برایمان مراسم عشا را بجا میآورید.
-
ترجمه های کمتر
- درخور
- تقورس
- بهنگام
- سروقت
- (مهجور) قبل از مدت معین
- به موق
- به گاه
- جور (با زمان یا اوضاع)
- زودتر از موعد
- طی مدت قانونی
- قبل از سررسید
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " timely " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "timely" با ترجمه به فارسی
-
طول عمر
-
خطای زمان اجرا
-
زودترین زمان شروع
-
سر وقت، بهنگام
-
زمان پایه
-
ساعات کار انعطاف پذیر
-
بالا یا پایین ترین حد · بی سابقه · همیشگی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن