ترجمه "bodied" به فارسی
مجسم, دارای بدن یا بدنه ای خاص بهترین ترجمه های "bodied" به فارسی هستند.
bodied
adjective
دستور زبان
(in combination) Having a specified form of body [..]
-
مجسم
adjectiveTracy visualized the Doberman's powerful, heavy body and deadly teeth.
تریسی دندآنهای مرگبار و هیکل تنومند سگی از نژاد رو برمن در نظرش مجسم میکرد.
-
دارای بدن یا بدنه ای خاص
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " bodied " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "bodied" با ترجمه به فارسی
-
توده لخم بدن · محتواي لخم
-
(هاکی) تنه زدن (با شانه یا کپل) به دارنده ی توپ (puck)
-
(اتومبیل و کامیون وغیره) بدنه · (حقوق) انسان یا چیزی که دارای شخصیت حقوقی باشد · (عامیانه) انسان · اتاق · استحکام · اندام · اکثریت · باربند (هر چیز به جز شاسی) · بخش عمده ی هر چیز · بخشی از لباس که تنه را می پوشاند · بدن · بدنه ی کشتی و هواپیما · تن · تن مند کردن (بیشتر می گویند: embody) · تنه · تنه (بدون احتساب سر و دست و پا) · ثبات · جثه · جرم · جسد · جسم · جسم (در مقابل روح : spirit) · جسم دادن به · جسیم کردن · جمع · جنازه · دارای بدن کردن · دارای حقوق قانونی 4 · دسته · سازمان · سازگاری · شامل شدن · شخص · شخصیت دادن به · ضخامت 3 · غلظت · كالبد · لاش · لاشه · لش · متن · متن اصلی (سوای مقدمه و عنوان و غیره) 0 · مزه ی قوی و خوشایند 2 · مقدار · نهاد · هرچیزی که دارای جسم باشد 1 · همبست · هیکل · پیکر · کالبد · کلفتی پارچه · گروه · گروهه
اضافه کردن مثال
اضافه کردن