ترجمه "fix" به فارسی

تعمیر کردن, تعمیر, تنگنا بهترین ترجمه های "fix" به فارسی هستند.

fix verb noun دستور زبان

To make a contest, vote, or gamble unfair; to privilege one contestant or a particular group of contestants, usually before the contest begins. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • تعمیر کردن

    verb

    to mend or repair

    One day a man came with a broken radio, I fixed it for him.

    یه روز یکی یه رادیو برام آورد ، براش تعمیر کردم.

  • تعمیر

    noun

    an instance of fixing

    Your face isn't the only thing needs fixing.

    چهره شما این است که تنها چیزی که نیاز به تعمیر نیست.

  • تنگنا

    a difficult situation or dilemma

    He wanted me to help Elmer get out of a fix.

    اون ازم خواست که " المر " رو از اين تنگنا خارج کنم.

  • ترجمه های کمتر

    • بازسازی
    • پختن
    • تثبیت
    • نادرستی
    • حل کردن
    • هچل
    • تبانی
    • نشاختن
    • ترشی
    • سرکه
    • آراستن
    • (آتش را پاییدن و سوخت رساندن) افروختن
    • (خوراک تهیه کردن و پختن) خوراک درست کردن
    • (در جای خود) ثابت کردن یا شدن
    • (در فکر خود ثبت کردن) به خاطر سپردن یا داشتن
    • (در مسابقه و غیره) تبانی کردن (و نتیجه را از پیش تعیین کردن)
    • (رنگ و غیره را) ثابت کردن
    • (شیمی) جامد و ثابت و غیر فرار کردن
    • (عامیانه - محلی) در نظر داشتن
    • (عامیانه) اخته کردن
    • (عامیانه) خوب سر در آوردن از
    • (عامیانه) مخمصه
    • (عکاسی) ثابت کردن (فیلم یا تصویر) با آغشتن آن به مواد شیمیایی
    • (محل کشتی یا هواپیما و غیره که از طریق امواج رادیویی یا تطابق نجومی یا دانستن طول و عرض جغرافیایی تعیین می شود) نقطه کردن
    • (محکم) به هم چسباندن (با میخ کردن یا پیچ کردن وغیره)
    • (مسابقه و انتخابات و غیره) تقلب
    • آتش داری کردن 0
    • آماده کردن 1
    • استوار کردن
    • افروخته نگه داشتن
    • انتقام گرفتن 3
    • ایستا کردن یا شدن
    • ایستایگی 6
    • باز سازی کردن
    • باز نمودن
    • باز نمون کردن
    • بر جا کردن یا شدن
    • بسامان کردن
    • به هم فشردن
    • بودگاه یاب 8
    • بودگاه یابی
    • تخمدان در آوردن 4
    • تزریق مواد مخدر (به آدم معتاد)
    • تعیین کردن
    • تقلب کردن
    • تلافی کردن
    • تو رگ زنی
    • جا گرفتن
    • حاضر کردن
    • خایه کشی کردن
    • خوب فهمیدن 0
    • خیره شدن
    • در خیال داشتن 7
    • در فکر داشتن
    • درد سر
    • درست کردن
    • درمان کردن
    • دغلی کردن
    • راستاد کردن
    • رفو کردن
    • رو به راه کردن
    • زل زل نگاه کردن
    • سفت کردن
    • فرنودین کردن
    • متمرکز کردن بر
    • متوجه کردن به
    • محدود کردن
    • محکم قرار دادن
    • محکم کردن یا شدن
    • مرتب کردن
    • مرمت کردن
    • مسابقه (با انتخابات و غیره) که در آن تبانی شده باشد
    • مقرر کردن
    • منظم کردن
    • مهیا کردن
    • موجب ترکیب نیتروژن هوابا سایر مواد شدن و ایجاد نیترات و آمونیاک و غیره کردن 5
    • نادرستی کردن 2
    • هاژه کردن یا شدن
    • وضعیت دشوار
    • پا بر جا کردن یا شدن
    • پایدار کردن
    • چاره کردن
    • چشم دوختن بر
    • گیر و دار 9
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fix " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

FIX abbreviation

Abbreviation of [i]factor IX[/i]. (clotting factor IX)

+ اضافه کردن

"FIX" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای FIX در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "fix"

عباراتی شبیه به "fix" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "fix" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه