ترجمه "implied" به فارسی
ضمنی, تلویحی, سربسته بهترین ترجمه های "implied" به فارسی هستند.
implied
adjective
verb
دستور زبان
Suggested without being stated directly. [..]
-
ضمنی
adjectiveThere seemed to be no use in implying that somebody's ignorance or imprudence had killed him.
هیچ فایدهای نداشت به طور ضمنی بگوید که نادانی یا سهلانگاری کسی او را کشته است.
-
تلویحی
adjectiveIt implies we're willing to negotiate with terrorists.
اشاره ی تلویحی داره که با تروریست ها مذاکره میکنیم
-
سربسته
Mrs. Speers had felt free to tacitly imply tonight
با این احساس سربسته به او گفت
-
غیرصریح
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " implied " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "implied" با ترجمه به فارسی
-
همانطوری که این نشان میدهد فقط یکی از آنها برای مطابقت نهایی انتخاب میشود
-
سکوت علامت رضا ست
-
مغالطه علت شمردن همبستگی
-
(به طور ضمنی یا تلویحی) معنی دادن · به طور سربسته گفتن · به طور ضمنی اشاره کردن · دلالت داشتن بر · رساندن · متضمن چیزی بودن · متهم کردن · مستلزم چیزی بودن · مقصر قلمداد کردن · مقصود داشتن · پایندان بودن · چم دادن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن