ترجمه "infix" به فارسی
میانوند, برنشاندن, درنشاندن بهترین ترجمه های "infix" به فارسی هستند.
infix
verb
noun
دستور زبان
(transitive) To instill. [..]
-
میانوند
morpheme inserted into word [..]
-
برنشاندن
-
درنشاندن
-
ترجمه های کمتر
- نیوشاندن
- (به ویژه با سوراخ کردن و بستن) محکم وصل کردن
- (در فکر یا مغز کسی)نقش بستن
- (روی چیزی) سوار کردن
- (زبان شناسی) میانوند
- (زبان شناسی) میانوندار کردن
- تلقین کردن
- درون وند
- فرو کردن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " infix " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
اضافه کردن مثال
اضافه کردن