ترجمه "instal" به فارسی

منصوب نمودن, نصب کردن, کار گذاشتن بهترین ترجمه های "instal" به فارسی هستند.

instal verb noun دستور زبان

(transitive) Alternative spelling of install. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • منصوب نمودن

    verb
  • نصب کردن

    verb

    You installed, by my eye, three feet of wire.

    شما بر اساس اندازه گيري من به ازاي هر سه اينچ يه گيره نصب کرديد.

  • کار گذاشتن

    verb

    Soon after the first home telephones were installed

    کمی پس از به کار گذاشتن اولین تلفنها در خانهها

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " instal " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "instal" با ترجمه به فارسی

  • تاسیسات
  • نصب مخصوص
  • حسابداری فروش اقساطی
  • جزتامهای مختلط
  • ابزار · ادوات كشاورزي · اسباب · تاسيسات · تجهیزات · لوازم آشپزخانه · ماشينآلات
  • اقساطی · قسط · پرداخت ماهانه
  • (در پرداخت بدهی و غیره) قسط · (نمایش تلویزیونی و رادیویی - داستان مجله و غیره) بخش · انتصاب · بخشه · سری · سوار کردن (ماشین آلات و غیره) · قسط · نصب · کارگذاری · گمارش
  • برنامه یا جدول پرداخت اقساطی
اضافه کردن

ترجمه های "instal" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه