ترجمه "officier" به فارسی
همافر, افسر بهترین ترجمه های "officier" به فارسی هستند.
officier
-
همافر
-
افسر
nounHer father was a government official who opposed the Warlord.
پدرم يک افسر نظامي بود که بر ضد فرمانده بود
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " officier " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "officier" با ترجمه به فارسی
-
رسمی کردن · رسمیت دادن
-
تشریفات بیهوده ی اداری · دیوان سالاری · رجوع شود به officialdom · قرطاس بازی
-
مامور اداری · مامور دولتی
-
(در اصل) آماده به خدمت · (دیپلماسی) غیر رسمی · بادمجان دور قاب چین · خودمانی (در برابر: رسمی official) · خوش خدمت · خوش کار · فضول باشی · مداخله گر · مشتاق خدمتگذاری · نخود هر آش
-
کشیش (متصدی کاری خاص) · کشیش سرپرست
-
(بازی های ورزشی) داوری کردن · افسری کردن · خدمت روحانی کردن (در کلیسا وکنیسه و غیره) · دیوان سالاری کردن · رفری بودن یا شدن · وظایف صاحب منصبی را انجام دادن · کشیشی کردن
-
بطور غیر رسمی · فضولانه · ناخواسته
-
کارمند رسمی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن