ترجمه "caste" به فارسی

کاست, طبقه, ذات بهترین ترجمه های "caste" به فارسی هستند.

caste noun دستور زبان

Any of the hereditary social classes and subclasses of South Asian societies. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • کاست

    noun

    hereditary social class

    They were also demanding that Untouchables no longer be addressed by their caste names.

    در ضمن خواستار این بودند که دیگر نجسها را با نامهای کاست آنها نخوانند.

  • طبقه

    noun

    hereditary social class

    Within this triple bandage of town, caste, and union, the soul was cramped and bound.

    روح زیر این کمربند سهگانهٔ شهر و طبقه و اتحادیه نوار پیچ شده بود.

  • ذات

    noun

    hereditary social class

  • ترجمه های کمتر

    • نسل
    • صنف
    • (در میان حشرات اجتماعی) هریک از دستجاتی که دارای ویژگی هایی هستند (مثلا مورچه های کارگر در اجتماعی از مورچگان و یا زنبورهای شهدآور در کندویی از زنبوران)
    • (هر یک از طبقات اجتماعی هندوها که ارثی بوده و با طبقات دیگر آمیزش نداشتند) کست
    • طبقه ی منفصل
    • نظام اجتماعی برپایه ی تمایزات طبقاتی که از اصل و نسب و ثروت و غیره سرچشمه می گیرد
    • نظام طبقاتی
    • هرگروه یا طبقه ای که دیگران را در سلک خود نپذیرد و برافراد خود مقررات سختی تحمیل کند
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " caste " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "caste" با ترجمه به فارسی

  • افسرده کردن · ترسانیدن
  • (با زور یا فشار) افکندن · (برای بازی در نمایش یا فیلم و غیره) هنرپیشه برگزیدن · (به فلز) شکل دادن · (سگ های شکاری را) پی شکار فرستادن · (شکار) دنبال شکار رفتن · (پزشکی) موادی که در برخی ازاندام های بیمار گونه تولید می شود 4 · (کشتی های بادبان دار) پشت (کشتی را) به باد کردن (to wear a ship هم می گویند) · (کشتیرانی) جهت حرکت را عوض کردن · اثر · استفراغ کردن · اظهار کردن · افکندن · انداختن · اواره شدن · بلند کردن · بچه آوردن (به ویژه قبل از موقع) · تاب · تاب برداشتن · تحت نظم و قاعده درآوردن · تولیدمثل کردن · جمع بستن (حساب ها یا مبالغ) · حالت و روحیه · حدس زدن · حساب کردن · خم شدن (مانند تیرهای قدیمی سقف برخی اتاق ها) · خم شدگی · خمش 3 · در قالب ریختن · دور انداختن · رد گرفتن · ریختن · ریخته گری · ریخته گری کردن · ریزش · سایه ی رنگ · طاس ریزی (در نرد) · طالع دیدن · طور افکنی · فال دیدن · فالگیری · قالب · قالب (فلزکاری و گچ کاری و غیره) 0 · قالب گرفتن یا شدن · قالبگیری کردن · قی کردن · لگد · متعجب شدن · مریض شدن · مقدار گچ (و غیره) قالبگیری شده · مقدارفلز ریخته گری شده · میزان یا نوع چیز ریخته شده : پوست انداخته شده (مثلا پوست مار) · نشانی که حاکی از چیزی باشد 2 · نظرافکنی · نقش تعیین کردن · پرت · پرت کردن · پرتاب · پرتاب کردن · پرسه زدن · پیش بینی (به ویژه وضع هوا) · پیش بینی کردن · کلیه ی بازیگران (یک فیلم یا نمایش و غیره) · گشتن · گچ استخوان بندی 1 · گچ گیری (استخوان شکسته)
  • آهن ریخته · چدن · چدنی · چُدني
  • دور انداختن
  • فولاد ریختگی · پولاد خشکه · پولاد ریخته · پولاد ریخته گری
  • (ماهیگیری با قلاب) وابسته به افکندن قلاب به آب
اضافه کردن

ترجمه های "caste" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه