ترجمه "connected" به فارسی

متصل, مرتبط, پیوسته بهترین ترجمه های "connected" به فارسی هستند.

connected adjective verb دستور زبان

(usually with "well-"): Having favorable rapport with a powerful entity. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • متصل

    adjective

    Apart from that great big river that connects us.

    به جز اون رودخونه بزرگ که مارو بهم متصل کرده.

  • مرتبط

    adjective

    Well, it helps us to connect with our cultural and our natural heritage.

    خُب، این به ما کمک میکند تا با میراث فرهنگی و طبیعیمان مرتبط شویم.

  • پیوسته

    with a series of villages whose outskirts almost connect with each other.

    و یک رشته از روستاهائی در اطراف آن هستند که حومه آنها تقریبا به یکدیگر پیوسته است.

  • ترجمه های کمتر

    • (از نظر شغلی یا اجتماعی) پارتی دار
    • (از نظر منطقی یا طبیعی) وابسته
    • خویش
    • خویشاوند (نسبی یا سببی)
    • دارای بند و بست
    • منسوب
    • هم تبار
    • هم خون
    • هموسته
    • همپیوند
    • وابسته
    • وصل
    • پیوست
    • یکپارچه
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " connected " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "connected" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "connected" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه