ترجمه "embodiment" به فارسی
تجسم, مظهر, تجسد بهترین ترجمه های "embodiment" به فارسی هستند.
embodiment
noun
دستور زبان
a physical entity typifying an abstraction [..]
-
تجسم
nounShe's the living embodiment of your guilt, isn't she?
اون تجسم زنده اي از احساس گناه توئه ، نه ؟
-
مظهر
nounThat book is the embodiment of hope, and there's not a lot of that here in the Underworld.
اون کتاب مظهر اميد ـه و اينجا توي دنياي زيرين از اين اميد ها پيدا نميشه
-
تجسد
He was the embodied triumph of the best elements in the State.
او به راستی تجسد پیروزی بهترین عناصر کشور بود.
-
ترجمه های کمتر
- تنایش
- نمایانش
- تناوری
- نمایاندن
- به صورت چیز قابل لمس یا درک درآوردن
- تن بخشی
- درج کردن
- مجسم سازی
- مدون سازی
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " embodiment " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "embodiment" با ترجمه به فارسی
-
مجسم
-
تجسم بخشیدن · تن بخشیدن به · تن دار کردن · تناور کردن · تندیس کردن · جسم دادن · جسیم کردن · دارای بدن کردن · دارای جسم کردن · در برداشتن · دربرداشتن · متضمن بودن · مجسم کردن · مظهر (چیزی) بودن · نمایانگر (چیزی بودن) · کالبد بخشیدن · گنجاندن
-
مجسم
-
تجسم بخشیدن · تن بخشیدن به · تن دار کردن · تناور کردن · تندیس کردن · جسم دادن · جسیم کردن · دارای بدن کردن · دارای جسم کردن · در برداشتن · دربرداشتن · متضمن بودن · مجسم کردن · مظهر (چیزی) بودن · نمایانگر (چیزی بودن) · کالبد بخشیدن · گنجاندن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن