ترجمه "embodied" به فارسی

مجسم ترجمه "embodied" به فارسی است.

embodied adjective verb

Simple past tense and past participle of embody . [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مجسم

    adjective

    is by having the teachers and all the other staff embody it every minute of every day.

    مجبور كردن معلمين و ديگر كاركنان تا آن را در هر لحظه مجسم كنند، است.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " embodied " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "embodied" با ترجمه به فارسی

  • به صورت چیز قابل لمس یا درک درآوردن · تجسد · تجسم · تن بخشی · تناوری · تنایش · درج کردن · مجسم سازی · مدون سازی · مظهر · نمایاندن · نمایانش
  • تجسم بخشیدن · تن بخشیدن به · تن دار کردن · تناور کردن · تندیس کردن · جسم دادن · جسیم کردن · دارای بدن کردن · دارای جسم کردن · در برداشتن · دربرداشتن · متضمن بودن · مجسم کردن · مظهر (چیزی) بودن · نمایانگر (چیزی بودن) · کالبد بخشیدن · گنجاندن
  • به صورت چیز قابل لمس یا درک درآوردن · تجسد · تجسم · تن بخشی · تناوری · تنایش · درج کردن · مجسم سازی · مدون سازی · مظهر · نمایاندن · نمایانش
  • تجسم بخشیدن · تن بخشیدن به · تن دار کردن · تناور کردن · تندیس کردن · جسم دادن · جسیم کردن · دارای بدن کردن · دارای جسم کردن · در برداشتن · دربرداشتن · متضمن بودن · مجسم کردن · مظهر (چیزی) بودن · نمایانگر (چیزی بودن) · کالبد بخشیدن · گنجاندن
اضافه کردن

ترجمه های "embodied" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه